چه زود میگذره فوریه 1, 2009
Posted by yekiyedone in 1.trackback
چه زود گذشت
30سال
عمري که ديگه برنميگرده روزهايي با خاطرات فراوان
دلم واسه اون روزا تنگ شده البته شايد کمي قبلتر از 30سال
روزهايي که واسه ديدن مراد برقي ميرفتيم خونه ننه جعفر و بابا واسه اينکه شبا سرگردون نباشيم يه تلويزيون مبله شاب لورنس خريد
نميدونم سال 55 بود يا 56 که 15 اسفند خاله و عمو و چند تا از فاميلهاي کمي دورتر اومدن خونه ما واسه ايام عيد و وقتي 15 فروردين ميخواستن برن همه گريه ميکرديم آخه اون موقعها مثل الان نبود که اگه برادر يه شام بره خونه خواهرش کلي خرج واسه صاحبخونه درست بشه
اولين روز مدرسه هيچ وقت يادم نميره بابا يه موتور گازي داشت منو ترکش نشوند و برد مدرسه . مدرسه ما ملي بود(يه جورايي شبيهه غيرانتفاعي الان) و دختر و پسرا با هم بودن . اکثر کلاس اوليا گريه ميکردن اما من نميدونستم علتش رو. وقتايي که کسي شلوع ميکرد اگه پسر بود ميزاشتنش بين 2 تا دختر بشينه و اگه دختر بود بين 2 تا پسر . چه روزايي بود چه روزاي خوشي بود. کم کم بزرگ شديم تا کلاس چهارم ؛ زمزمه هاي انقلاب بود البته تو شهرستانها به شدت تهران نبود اما اونجا هم راهپيمايي و شعار و ….
کلاس اول راهنمايي رو يادم نميره اول مهر تو حياط بوديم که صداي هواپيماها رو شنيديم و پشت بندش صداي انفجار. فردا صبح با صداي انفجار يه راکت که تو خيابون پشتي خونمون خورد بيدار شديم . عجب دوراني بود دوران گلوله و انفجار دوران آژير قرمز و تاريکي دوران چسبهاي ضربدري بر روي پنجره ها .
1ماهي از جنگ گذشت و ما راهي تهران شديم اما جداي از پدر ؛ شغلش اينطور ايجاب ميکرد. تو راهروهاي قطار پر بودن از زن و بچه هايي که کوچ ميکردن. شب حتي تو قطار هم چراغ روشن نميکردن و با اون جمعيت چه اوضاعي بود .
تهران؛ اجاره نشيني ؛ نداشتن مدرک براي مدرسه ؛ دوري از خونه و …. تنها گوشه اي از مشکلات بود واسه يه خونواده مهاجر، تازه ما خوش شانس بوديم که تو اهواز بوديم و خونمون نابود نشده بود والا بچه هاي آبادان و خرمشهر و سوسنگرد که همه زندگيشون رو دادند.
اون روزا تو همه خونها حموم نبود(نميدونم شايد دور و بر ما اينطور بود) روزهاي جمعه صبح ساعت 7 ميرفتيم از حمومي که نزديک خونه بود شماره ميگرفتيم ساعت 11 (بعضا ديرتر) نوبتمون ميشد.
روزها اومدن و رفتن و ما هي قد کشيديم و بزرگتر شديم ؛ يادمه اون روزا ماه رمضون واسه يه هندونه ميرفتيم تو صف کانتينرهايي که بنياد مستضعفان گذاشته بود و توشون ميوه به نرخ دولتي ميدادند ، تا افطار هندونه داشته باشيم و عطشمون رو بگيره. عجب روزايي بود اون روزا ؛ روزايي نداري و خوشي !
هر روز که بزرگتر ميشيم انگار زندگي سخت تر ميشه نميدونم اين خصلت آدميه يا چيز ديگه اي هست ديگه خيلي وقته که از ته دل نميخندم ديگه خيلي وقته که شادي رو با پوست و گوشتم لمس نميکنم شايد ديگه فرصت شاد بودن و خنديدن ندارم ؛ نميدونم .
شيرين ترين خاطره ملي من مربوط ميشه به آزادسازي خرمشهر. هيچ وقت يادم نميره ؛ تو خونه با خواهر و برادرم تنها بوديم که تلويزيون اعلام آزادي خرمشهر رو اعلام کرد نميدونم به خاطر تعلق خاطر به اونجا بود اين همه شادي يا هر ايراني از اين خبر اينقدر شاد شد.
هر از گاهي ميرم تو اون روزا ؛ روزايي که يادشون شيرين تر از هر شهديه واسه من ؛ اين بار هم يوزي نازنين بهونه اي داد واسه يادآوري اون روزا و اين که اين چند خط رو اينجا بنويسم . خب اين هم خودش روزي خاطره اي ميشه خاطره اي شيرين واسه اون روزها
خیلی از خاطرات شما و همنسلهای شما از دههی شصت برای من غیرقابل درک و ترسناکه. عجب اوضاعی بود!
——————————————————–
سلام فرزاد عزیز
تازه ترسناکاش رو نگفتم
ارادت
سلام
تلويزيون شارپ لورنست من ياد خاطرات خودم انداخت
آخ ما هم يه سه چهار تايي از اين دست تلويزيون ها خريديم و سوزونديم
يادش به خير.
——————————————-
تا همین چند سال پیش هم داشتیمش البته دیگه روشن نمیشد اما واسه خودش جا خوش کرده بود تو خونه ما .
یادش بخیر
ساکت نخواهم ماند. از بالاترین آموختم که ساکت نمانم.
درود بر دوست عزیز
سپندارمزگان برشما مبارکباد
http://bishilepile.wordpress.com/2009/02/14/470/
ارادت
albaloo
——————————————
سلام آلبالوی خوبم
درود بر شما که در زنده نگه داشتن چنین روزهایی سعی و تلاش میکنید
نتدرست باشی
سلام. چه زیبا نوشتی. ما رو بردی به روزگار از دست رفته
———————————————
سلام تینای عزیز؛ روزگار سختی بود اما دوران کودکی همیشه شیرینه
شاد و سلامت باشی
سلام
خداقوت دوست عزیز
خسته نباشی
انشاءالله همیشه وبت پروپیمون باشه
لطفابه وبلاگ منم یه سری بزن
من کلکسیونی دارم که بیش از1300مقاله وتحقیق رایگان روگردآوری کردم
منتظرحضورت هستم
یاعلی
مشکل داری آقای احمدی نژاد!
الکی امتیاز منفی میدی؟
حقتون همین احمدی نژاده
هرکه را بهر کاری ساخته اند
شما را احمدی نژاد دوستی
سلام نادر جان سال نو مبارک
امیدوارم سال 88 سال خوب و زیبایی برای شما باشه
——————————
باربا جان
سال نو بر شما هم مبارک
آرزوی سابی سرشار از خوشی برای شما دارم
سلام و درود بر شما. امیدوارم که در سال جدید شادی های جدید و موفقیت های روزافزون داشته باشید! آمین!
——————————
سلام بر جناب افشاری عزیز
من هم آرزوی سالی سرشار از بهروزی برای شما آرزومندم