jump to navigation

قصه مرگ آوریل 4, 2009

Posted by yekiyedone in 1.
11 comments

یه روز میایم یه روز هم میریم به همین سادگی و به همین عریانی اما بعضی رفتنها بدجوری دل آدم رو غمگین میکنه :(
تو مهر ماه مطلبی در مورد آرمین اکبرپور؛ کودکی که با سرطان دسته و پنجه نرم میکنه نوشتم . مطالب وبلاگش نشون از بهبودی نسبی آرمین میداد و اینکه به درمانها جواب داده . فرصتی نشد تا باز به وبلاگش سر بزنم(شاید هم این فقط یه توجیهه واسه آروم کردن خودم) تا امشب .
امشب که به وبلاگ آرمین رفتم دلم پوکید :(
آرمین همون روزها سفرش رو آغاز کرده بود و رفته بود جایی که دیگه درد نکشه.
خدای من!
چقدر سخته ؛ چقدر سخته پرپر شدن عزیزت رو در آعوشت ببینی و نتونی کاری کنی
چقدر سخته نتونی واسه کسی که رازی به رفتن خاری در پاش نیستی نتونی قدمی برداری و هر روز شاهد آب شدن همچون شمعش باشی.
دلم گرفته؛ دستام میلرزه و چشمام پر آبه:(
فقط میتونم بگم سخته ، سخته و باز هم سخته
آرمین عزیز ؛ آروم شدی اما نمیدونی چه آشوبی تو دل کسایی که دوست دارن به پا کردی.
روحت شاد عزیز

صندوق صدقات آوریل 3, 2009

Posted by yekiyedone in 1.
7 comments

خب ما هم مثل خیلی‏ها تصمیم به سفر در ایام عید رو گرفتیم و به اتفاق خانواده به استان اصفهان رفتیم. محل اسکان دهکده زیبای ساحلی چادگان بود . طی این مدت از شهرهای اطراف هم دیدار داشتیم که یکی از این شهرها شهر زیبای سامان بود سوای همه زیبایهای طبیعی و مردمان خونگرم این خطه ، عکس زیر برام خیلی جالب بود :)
ظاهرا مسئولین کمیته امداد در این منطقه به فکر همه اقشار در تمام سنین با هر قدی بوده‏اند!

صندوق صدقات