ارزیابی خود جولای 6, 2008
Posted by yekiyedone in 1.1 comment so far
پسر کوچکي وارد داروخانه شد، کارتن جوش شيرني را به سمت تلفن هل داد. بر روي کارتن رفت تا دستش به دکمههاي تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شمارهاي هفت رقمي. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسيد،" خانم، ميتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمنها را به من بسپاريد؟" زن پاسخ داد، کسي هست که اين کار را برايم انجام ميدهد."پسرک گفت:"خانم، من اين کار را نصف قيمتي که او ميگيرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار اين فرد کاملا راضي است. پسرک بيشتر اصرار کرد و پيشنهاد داد،" خانم، من پيادهرو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو ميکنم، در اين صورت شما زيباترين چمن را در کل شهر خواهيد داشت." مجددا زن پاسخش منفي بود". پسرک در حالي که لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر…از رفتارت خوشم مياد؛ به خاطر اين که روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم کاري بهت بدم. پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو ميسنجيدم، من همون کسي هستم که براي اين خانوم کار ميکنه
انسان بودن ژوئن 26, 2008
Posted by yekiyedone in 1.add a comment
آدم بغضی وقتها چیزایی میبینه که به فکر فرو میره . دوست داشتن و احترام به حقوق دیگران مدتیه که در بین ماها کم رنگ شده.
چرا ما اینطور شدیم خودش داستان مفصلیه که نمیخوام بهش بپردازم اما وقتی میبینیم که دیگرونی که بعضا کافر مینامیشون نه تنها با خودشون که حتی نسبت به جانداران دوروبرشون با نهایت احترام و شفقت برخورد میکنن به فکر فرو میرم.
برخورد ما با حیوانات چطوریه؟اگه یه گربه یا یه کلاغ رو ببینیم جه بلایی سرش میاریم؟ به بچه هامون در مورد حیوانات چی میگیم؟
حالا یه نگاه به این عکس بندازین :
چی میشه گفت جر اینکه : سر تعظیم فرو میاورم در مقابل کسانی که اینگونه اند.
درد دلهای کودکانه با خدا می 26, 2008
Posted by yekiyedone in 1.19 comments
امروز دخترم کتابچه ای رو از مدرسه اورده بود خونه که مربوط بود به کلاسهای کتابخواني شون. توی يکي از اين کلاسها خانم معلم براي بچه ها کتاب “نامه هاي بچه ها به خدا” رو خونده و از اونا خواسته که براي خدا نامه بنويسند و توي اين نامه سوالها، انتقادها و پيشنهادهاشون رو با خدا در ميون بذارن. وقتي که نامه ها رو خوندم تو فکر فرو رفتم، تو اين فکر که بچه ها چقدر ساده و راحت با خداشون حرف ميزنن و هر چي توي دلشون رو هست بيان ميکنن. مجموعه زيبايي بود که تصميم گرفتم بذارمش تو وب تا دوستان ديگه هم ببينن و نظرشون رو بيان کنن.
ضمنا سوالها مربوط به دو گروه سني کلاس دوم و سوم ابتدائي هست. ادامه ی مطلب…
محكمه الهي آوریل 29, 2008
Posted by yekiyedone in 1.4 comments
ديروز ايميلي برام رسيد كه يه فايل صوتي ضميمش بود. شاعري شعري سروده و در جمعي اونو خونده؛ اسم شعرش رو هم محكمه الهي گذاشته؛ بد نديدم اونو پياده كنم و تو يه پست بذارم؛ اصل فايل صوتي هم در اينجا ميتونيد گوش كنيد.
يه شب كه من حسابي خسته بودم
همينجوري چشامو بسته بودم
سياهي چشام يه لحظه سر خورد
يه دفعه مثل مردهها خوابم برد
تو خواب ديدم محشر كبري شده
محكمه الهي برپا شده
خدا نشسته، مردم از مرد وزن
رديف رديف مقابلش واستادن
چرتكه گذاشته حساب كتاب ميكنه
به بندههاش عتاب خطاب ميكنه
ميگه :
چرا اينهمه رج ميكنيد؟
راهتون رو بيخودي كج ميكنيد؟
آيه فرستادم كه آدم بشيد
با دلخوشي كنار هم جمع بشيد
دلاي غم گرفته رو شاد كنيد
با فكرتون دنيا رو آباد كنيد
عقل دادم بريد تدبركنيد
نه اينكه جاي عقلو كاه پر كنيد
ادامه ی مطلب…
سوتي آوریل 23, 2008
Posted by yekiyedone in 1.23 comments
چند روز پيش نزد يكي از دوستان بودم؛ درسته كه بيش از يكماه از سال گذشته اما به رسم يادبود تقويم جيبي به من هديه كرد، تورقي كردم و در كيفم گذاشتم. امروز داشتم تعطيلات رو بررسي ميكردم كه يه آمار بگيرم واسه مسافرت كه به يه سوتي برخوردم گفتم شايد بد نباشه دوستان هم نگاهي بندازن.
نميدونم بخاطر عجله آخر سال در انتشارات هست يا چيز ديگه.
اعتراف آوریل 17, 2008
Posted by yekiyedone in 1.1 comment so far
خيلي سخته آدم اعتراف کنه اونم به چيزي و کاري که به ظاهر هميشه ازش دوري ميکرده .
هميشه آدم تو امتحانهاست که بايد سربلند بيرون بياد و من امروز بد جوري رفوزه شدم
آره من رد شدم من از اين امتحان نتونستم نمره قبولي بيارم و شرمنده هستم .
هميشه ما آدمها گله ميکنيم و شکايت داريم، گله از دست کسايي که کار ارباب رجوع رو درست انجام نميدن يا سر ميدونن، گله از دست اونهايي که حق ما(يا ديگرون) رو ميخورن، گله از اينکه چرا ما اينقدر بي رحم شديم و حس انسانيت در ما کمرنگ شده، گله از اينکه چرا همديگه رو نميبينيم، گله از …..
خب مهم اين نيست که فقط داد بزنيم و گله کنيم مهم اينه که اگه تو شرايطش قرار گرفتيم بتونيم سربلند بيرون بيايم؛ اگه کار کسي به ما افتاد سر ندونيمش؛ اگه حقي به گردن کسي داريم از زیرش در نريم؛ اگه دستي براي ياري ديدم کمکش کنيم و ….
شايد بگيم خب ما اينکار رو ميکنيم اما آيا اگه زوري نباشه اگه واسه ريا نباشه اگه واسه ارضاي حس خودبزرگ بينيمون نباشه و اگرهاي ديگه بازم راحت مينوميم وظيفمون رو انجام بديم؟ من که نتونستم و از اين بايت خودم رو نميبخشم
داستان از اين قراره که من تو يه کار ساختموني دارم انجام ميدم و نگهبان اين کارگاه از ابتدا يک کارگر افعاني بود به نام غلام، تا اينکه اوائل سال 86 قضيه اخراج افاغنه پيش اومد و يه روز ريختن و اين دوست مارو گرفتن و راهي افغانستانش کردن. البته واسه خاطرش مبلغي هم جريمه شدم. وقتي اين بنده خدا رو گرفتن 28 ماه بود و هنوز حقوقش رو نگرفته بود. چند روز بعد از افعانستان زنگ زد و گفت يکي از دوستاشو ميفرسته تا من پولش رو به اون بدم . يه خرده حسابي هم با کارگرهاي کارگاه داشت قرار شد که من از اونها پيگيري کنم وقتي از معمار (مسول کارگرها) پيگيري کردم گفت که زير بار نميرن و حرفها لا هم تناقض داره(مه ما فلان روز داديم و از اين حرفها)؛ خلاصه کمي قضيه کش پيدا کرد و اون هم ديگه تماس نگرفت تا امشب!
گوشيم رو سايلنت بود ديدم که يکي 3 بار زنگ زده شماره رو گرفتم يکي گوشي رو برداشن که صداش آشنا نبود خودمو معرفي کردم و گفتم شماره شما رو گوشي من افتاده اسمم رو تو به جمعي صدا کرد و گوشي رو داد به يکي ديگه:
-سلام مهندس؛ منم غلام
آره خودش بود، بعد از يکسال. بعد از حال و احوال گفت که دستش تنگه و درخواست حقوق يکماهي رو که نگرفته بودکرد. حقيقت اينه که ته دلم کلي لجم گرفت!! چرا؟ نميدونم. شايد اصلا دلم نميخواست ديگه صداش رو بشنوم چون من تو صورت هزينه هام حقوق يکماه اون رو گرفته بودم و قرار بود بهش برسونم که نرسونده بودم و حالا با اين تلفن کلي هم ناراحت شدم
دوست نداشتم هيچ وقت زنگ بزنه و تو تلفن هم قول دو سه روز ديگه رو دادم و مشغله کاري رو بهونه کردم. بهونه کردم تا شايد بتونم بپيچونمش
آره اين من واقعي من بود که داشت خود واقعيشو نشون ميداد؛ تو يه امتحان خيلي کوچيک، تو يه آزمون انسان بودن من نتونستم نمره قبولي بيارم، من که همش از اينکه چرا ديگرون حق ديگرون رو پايمال کردن اعتراض ميکردم و دم از انسانيت ميزدم خودم دچار وسوسه شدم وسوسه پايمال کردن حق ديگران. خیلی سخته روز امتحان پامون نلغزه .
لن ترانی آوریل 10, 2008
Posted by yekiyedone in 1.2 comments
در پی دعوت دوست خوبم(آرسین) جهت شرکت در بازی وبلاگی مشاعره من هم این شعر زیبا رو از حمید مصدق نقدیم میکنم به همه عزیزان :
در کوی تو مستانه ………………………….. می افتم و می خیزم
دلداده و دیوانه ………………………….. می افتم و می خیزم
من مست و پریشانم ………………………….. می نالم و می مویم
مدهوش ز پیمانه ………………………….. می افتم و می خیزم
تا آنکه تو را یابم …………………………..می گردم و می جویم
سر بر در آن خانه ………………………….. می افتم و می خیزم
چون شمع شب عاشق ………………………….. می سوزم و می گریم
از عشق چو پروانه ………………………….. می افتم و می خیزم
گر دست دهد روزی ………………………….. تا خاک رهت گردم
در پای تو جانانه ………………………….. می افتم و می خیزم
گفتی که ز جان برخیز ………………………….. در ملک عدم بنشین
زینروست که مستانه ………………………….. می افتم و می خیزم
من مست قدح نوشم ………………………….. از چشم تو مدهوشم
سلانه به سلانه ………………………….. می افتم و می خیزم
دیوانه رویت من ………………………….. چون گردن به کویت من
ای دلبر فرزانه ………………………….. می افتم و می خیزم
بازای و گرنه می ………………………….. هستی ز کفم گیرد
اینسان که به میخانه ………………………….. می افتم و می خیزم
چرا حسرت گذشته؟ مارس 31, 2008
Posted by yekiyedone in 1.4 comments
چند روز پیش تو سوپر محل بودم؛ رفته بودم واسه خرید. صاحب سوپر ما(آقا مجید) داشت با یکی از مشتریا (که مثل من از دوستان بود) صحبت میکرد. بحث سر این بود که اگه برمیگشتیم به گذشته چه کارا که نمیکردیم؛ حتی اون دوستمون اونقدر داغ شده بود که میگفت حاضره 15 میلیون بده برگرده 15 سال قبل!نمیدونم ما تو گذشتمون چی گم کردیم که دوست داریم به عقب برگردیم؛ چه راه اشتباهی رفتیم که میخوایم جبرانش کنیم. میگفت اگه 15 سال پیش بینش امروز رو داشت چه کارا که نمیکرد؛ چه اشنباهاتی رو که انجام نمیداد و ….. حقیقتش حال بحث رو نداشتم ؛ خریدم رو کردم و اومدم بیرون اما این یه واقعیته که همیشه گریبونمون رو میگیره و اون چیزی نیست جر “حسرت روزای گذشته”اما چرا؟ چرا همیشه گذشته ها شیرینن با همه تلخیشون با همه سختیاشون با همه مصیباتشون؛ چرا حسرت 15 سال پیش رو میخوریم؟ باور کنیم امروز همون روزیه که 15 سال دیگه حسرت در بودنش رو میخوریم. امروز هم شیرینه امروز هم زیباست و امروز هم پر فرصتهایی که روزی نخواهیم داشتشون؛ فرصت ها رو از دست ندیم و از لحظه لحظه عمرمون استفاده کنیم.شاد و شادمان باشید.
يكييدونه؛ وقتي جوونتر بود! مارس 29, 2008
Posted by yekiyedone in 1.15 comments
خب نوبت به ما هم رسيد؛ بازياي شروع شد كه فكر كنم استارتش از كمانگير بود؛ بعد هم دوستان ديگهاي هيزم ريختن توش تا رسيد به من.
خب من هم يه چند تا عكس از اون موقعها ميذارم. دوراني كه جونتر بودم و به قول دوستان جوات.
از اونجايي كه نميدونم كي دوست داره دعوت بشه و كي دعوت شده و كاراش در دست اقدامه ؛ در اينجا فعلا از دوست خوبم ايمان دعوت ميكنم كه سريعا خودش رو در معرض قضاوت قرار بده!
اينجا فكر ميكنم 5 سالم بوده (نفر اول سمت راست)؛ تو اهواز محلهاي بود(شايد هنوز هم باشه) به نام “آتيشا”. گازهاي اضافه رو كه نميتونستن استفاده كنن ميسوزوندن. ادامه ی مطلب…
عکاسی و نقاشیهای کیمیا مارس 24, 2008
Posted by yekiyedone in 1.7 comments
خب اولین نوشتم (یا به عبارتی اولین مطلب تو وبلاگم) رو اختصاص دادم به عکسهایی که کیمیا(دختر 8 سالم) گرفته به همراه چند تا نقاشی که کشیده.
کیمیا 8 سالشه و کلاس دومه؛ شیطون و پرجنب و جوش.
خود عکاس! ادامه ی مطلب…

