jump to navigation

اعتراف آوریل 17, 2008

Posted by yekiyedone in 1.
trackback

خيلي سخته آدم اعتراف کنه اونم به چيزي و کاري که به ظاهر هميشه ازش دوري ميکرده .

هميشه آدم تو امتحانهاست که بايد سربلند بيرون بياد و من امروز بد جوري رفوزه شدم 😦

آره من رد شدم من از اين امتحان نتونستم نمره قبولي بيارم و شرمنده هستم .

هميشه ما آدمها گله ميکنيم و شکايت داريم، گله از دست کسايي که کار ارباب رجوع رو درست انجام نميدن يا سر ميدونن، گله از دست اونهايي که حق ما(يا ديگرون) رو ميخورن، گله از اينکه چرا ما اينقدر بي رحم شديم و حس انسانيت در ما کمرنگ شده، گله از اينکه چرا همديگه رو نميبينيم، گله از …..

خب مهم اين نيست که فقط داد بزنيم و گله کنيم مهم اينه که اگه تو شرايطش قرار گرفتيم بتونيم سربلند بيرون بيايم؛ اگه کار کسي به ما افتاد سر ندونيمش؛ اگه حقي به گردن کسي داريم از زیرش در نريم؛ اگه دستي براي ياري ديدم کمکش کنيم و ….

شايد بگيم خب ما اينکار رو ميکنيم اما آيا اگه زوري نباشه اگه واسه ريا نباشه اگه واسه ارضاي حس خودبزرگ بينيمون نباشه و اگرهاي ديگه بازم راحت مينوميم وظيفمون رو انجام بديم؟ من که نتونستم و از اين بايت خودم رو نميبخشم 😦

داستان از اين قراره که من تو يه کار ساختموني دارم انجام ميدم و نگهبان اين کارگاه از ابتدا يک کارگر افعاني بود به نام غلام، تا اينکه اوائل سال 86 قضيه اخراج افاغنه پيش اومد و يه روز ريختن و اين دوست مارو گرفتن و راهي افغانستانش کردن. البته واسه خاطرش مبلغي هم جريمه شدم. وقتي اين بنده خدا رو گرفتن 28 ماه بود و هنوز حقوقش رو نگرفته بود. چند روز بعد از افعانستان زنگ زد و گفت يکي از دوستاشو ميفرسته تا من پولش رو به اون بدم . يه خرده حسابي هم با کارگرهاي کارگاه داشت قرار شد که من از اونها پيگيري کنم وقتي از معمار (مسول کارگرها) پيگيري کردم گفت که زير بار نميرن و حرفها لا هم تناقض داره(مه ما فلان روز داديم و از اين حرفها)؛ خلاصه کمي قضيه کش پيدا کرد و اون هم ديگه تماس نگرفت تا امشب!

گوشيم رو سايلنت بود ديدم که يکي 3 بار زنگ زده شماره رو گرفتم يکي گوشي رو برداشن که صداش آشنا نبود خودمو معرفي کردم و گفتم شماره شما رو گوشي من افتاده اسمم رو تو به جمعي صدا کرد و گوشي رو داد به يکي ديگه:

-سلام مهندس؛ منم غلام

آره خودش بود، بعد از يکسال. بعد از حال و احوال گفت که دستش تنگه و درخواست حقوق يکماهي رو که نگرفته بودکرد. حقيقت اينه که ته دلم کلي لجم گرفت!! چرا؟ نميدونم. شايد اصلا دلم نميخواست ديگه صداش رو بشنوم چون من تو صورت هزينه هام حقوق يکماه اون رو گرفته بودم و قرار بود بهش برسونم که نرسونده بودم و حالا با اين تلفن کلي هم ناراحت شدم 😦 دوست نداشتم هيچ وقت زنگ بزنه و تو تلفن هم قول دو سه روز ديگه رو دادم و مشغله کاري رو بهونه کردم. بهونه کردم تا شايد بتونم بپيچونمش 😦

آره اين من واقعي من بود که داشت خود واقعيشو نشون ميداد؛ تو يه امتحان خيلي کوچيک، تو يه آزمون انسان بودن من نتونستم نمره قبولي بيارم، من که همش از اينکه چرا ديگرون حق ديگرون رو پايمال کردن اعتراض ميکردم و دم از انسانيت ميزدم خودم دچار وسوسه شدم وسوسه پايمال کردن حق ديگران. خیلی سخته روز امتحان پامون نلغزه .

Advertisements

دیدگاه‌ها»

1. مسعود مشهدی - آوریل 18, 2008

این اعتراف کردن خودش یه پیروزیه ! یه کورسوی امید در دل تاریکی … تو هنوز دلت سیاه نشده عزیز … امیدوار باش 🙂


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: